من و تو
آنگاه که قلبم آوای
ماندنت را زیر لب تکرار می کرد شبی نبود که حتی در باغچه ی کوچک خنده اش ، ستاره ای بشکفد ... تنها سیاهی بود و بس ! درست همرنگ چشمان ساکتم نه رنگ اشکهای
سردم ... آنگاه که اندیشه ای
تصویر تو را روی سنگهای بی خیالی حرفهاحکاکی می کرد ٬ هیچ کس معنی پرواز را از
پرنده نپرسید هیچ کس حتی به دنبال بال
شکسته ی احساسی زخمی ، قدم نگذاشت ... همه سوار بر اسبهای بی
اعتنایی با افتخار از کنار لحظه های تراشیده ام گذشتند و به برهنگی خیالم خندیدند ... تعظیم به زندگی چه سودی
دارد وقتی حتی لحظه ای تسلیم نمی شویم و فقط عشق را با تقدیم می خواهیم و تقدیر را
تنها برای خودمان و تردید را در دوست داشتن ... آسمان
در نگاهم تیره و تار بود ... روزها برای شبی تاریک و سیاه بود... ساده
دل بودم و حال و هوای دلم مثل همیشه ابری و گرفته ... تنهایی
برایم خلوتی دیرینه بود و در کنج اتاقی خالی گریستن رسم دوری بود.. بهار
برایم خزانی بیش نبود و با آمدنش غرورم هر دم می گرفت و
حال و هوایی سرد و جای خالی یاری زندگی را برای تلخ و ناامید می کرد.. اما
اینهمه اشک و سرگردانی ، غرور و تنهایی می بایست روزی به پایان برسد؛ آری
تو آمدی و این دل را مجنون خود کردی و با روزهای شادی مرا آشنایم کردی... آمدی
و برایم بهانه ای شدی تا با احساس هر چه تمامتر به زندگی نگاهی دوباره بیندازم و
خاطرات تنهایی و دوری را از زندگی برای همیشه محو سازم و نشانه ای از آن بر جای
نماند... آمدی
و یک دنیا عشق و محبت برایم هدیه کردی از
آن پس دیگر بهار برایم آشنا بود زیرا هدیه یار مهربانم بود! بهار
را با دو دست مهربان خود و با قلب پاک خود تقدیم این خزان وجودم کردی..! و
مرا به شهری از جنس محبت و عشق بردی.. واژه
عاشقی را برایم تو آوردی و از ترانه های زندگی زیباترین را تو سرودی! کسی
نبود با شنیدن درد و دلهای من دلش همچو باد لرزد و با غم آشنا نشود آنچه
داشتم و نداشتم یک اتاق خالی با یک دفتر پر از غم! دفتری
که در آن واژه های به قدری تلخ بودند که هیچ نامی شایسته آن نبود؛ دفتر
عشق؟؟ دفتر غم ها ؟؟ دفتر دلتنگی ها یا دفتر یک دل تنها !؟... همچنان
که می نوشتم اشک نیز همانند جوهری بر روی صفحه کاغذ می ریخت و
مجالی نمی داد تا آن قدر بنویسم که قلم و کاغذ نیز دیگر ننویسند!! تو
آمدی و اکنون دفتری نو از جنس عشق تو دارم... یه
بار نشد کسی دردامو حس کنه رو
لحظه هام بشینه دستامو لمس کنه کسی
نیومد ببینه چقد خستم باور
کنه دردامو ببینه چقد شکستم به
باد تکیه کردم تو این نامهربونیا شکستم
از هر چی تنهاییا آهای
ای آسمون منم با تموم دردام شب
سکوتمو بشکن بذار رو حرفام نمی
خوام کسی مرهمم باشه ستاره
تو بیا که بی تو شبم
نوری نداره حتی
تنهاییام تورو کم داره مثه
یه رویا می مونه با تو بودن مثه
یه گلبرگ رو تنهایی موندن واسه
عطر نگاهت خوندن باور
کن مرا ای عشق در
خلوت نگاهت میمیرم بی تو
نمی تونم تنها بمونم مرگ باورهای خوبم را ببین گریه های بی غروبم را ببین شانه هایم زیر بار غم شکست شاخه های سبز امیدم شکست عشق ما در شیشه فرهاد بود عشق شیرین ریشه اش در باد بود هیچ کس حرف صداقت را نزد هیچ کس دل را بر این دریا نزد یک نفر امروز در چشمم شکست یک نفر بار سفر بست و گسست یک نفر با خاطراتم دور شد
خدایا از این دنیا خسته شده ام تنهایی من پاکترین و با وفاترین یاری است
که در تمام زندگی پیدا کرده ام . تنهایی من با شادی های من شاد می شود و با
غم های من غمگین . تنهایی من هیچ وقت مرا تنها نگذاشته است . ..... من هرگز تنها نبوده ام چون همیشه تنهایی من
در کنار من بوده است . درفرهنگ تنهایی من خیانت جایی ندارد . تنهایی من به آسانی به دست نیامده است . ..... تنهایی من از انتهای یک کوچه مه گرفته و
غمگین . با ناز و کرشمه به سمت من تنها آمده است . تنهایی من با تمام چیزهایی که در خود دارد
مرا تنها نمی گذارد . ..... در تنهایی من، غم ، اندوه ، عشق شادی ،
خاطرات و من جای گرفته است. درتنهایی
من همیشه می توان صدای موسیقی را شنید . در تنهایی من همیشه فیلمی برای دیدن وجود
دارد . ...... در تنهایی من همیشه کتابی برای خواندن هست . در تنهایی من اشک همچون مرواریدی می درخشد . من تنهایی خود را دوست دارم . چون با وفاترین یاری است که در تمام زندگی
پیدا کرده ام . ..... چون سر خاکم رسی ، اشک به دامن چکه گر شنوی درد من ، آه به عالم رود قصه ی هجران دوست ، کرده مرا زیر خاک آتش درد درون ، می کندم ذره خاک باد صبا می بر ، گر مرا پیش یار تا که شود برهمی ، بر غم دوری یار می رسد اینجا همه ، آخر هستی است این بیش کمی است این ، فرق همین است این توبه حقیقت ببین ، منتظر او منم چون دهه ای طی شود ، باز رسد در برم شاه و گدا و غنی ، هست در این خاک دوست عاقبت هر که هست ، نیست بجز خاک دوست خوب بد آدمی ، یاد شود بعد از او آخرش نیست جز ، حاصل دنیای او گفته
" محزون بگو " ، چون گذر بر رهی یادی از این یار کن ، گر برسی بر محفلی در
این دنیا بجز غم راه و رسمی نیست نیست درد
عاشق پیشه را ، دارو و درمان نیست نیست دردمندم
، عاشقم دیگر ندارم من کسی همچو
آن ماهم که خورشیدی برایم نیست نیست هر شب
از تنهایی غربت روانم سوی ساز تا ز
غم من پرده ای کنان را جوابی نیست نیست همچو
آن پروانه ی دیوانه ام من دور شمع سوختم
من ، چاره ای جز خاک گشتن نیست نیست مرغ
خوش خوانم ، ولی افسوس از فلک لانه
ای جز این قفس در طالع من نیست نیست من آن
آواره " محزونم " چو مجنونم که از دل دادگی لحظه
از روی لیلیم خیالی نیست نیست love is wide ocean that joins two
shores life whithout love is none sense and goodness without love is impossible . love is something silent , but it can be louder than onything when it talks . love is when you find yourself spending every wish on him . love is flower that is made to bloom by two gardeners . love is like a flower which blossoms whit trust . love is afraid of losing you . no matter what the question is love is the answer . when you have nothing left but love than for the first time you become aware
that love is enough. love is the one thing that still stands when all else has fallen . love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always
felt and used and we will die without it . love is totally forgetting
yourself to some one that is always remembering you at all times . زندگي بدون عشق بی معنی است و خوبي بدون عشق غير ممکن . عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود . عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کنی . عشق گلی است که دو باغبان آن را مي پرورانند . عشق گلی است که در زمين اعتماد مي رويد . عشق يعنی ترس از دست دادن تو . پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد . وقتی هيچ چيز جز عشق نداشته باشيد آن وقت خواهيد فهميد که عشق برای همه
چيز کافيست . زماني که همه چيز افتاده است عشق آن چيزی است که بر پا مي ماند . عشق مثل هوايی است که استشمام می کنيم آن را نمی بينيم اما هميشه احساس
و مصرفش میکنيم و بدون آن خواهيم مرد . عشق فراموش کردن خود در وجود کسی است که هميشه و در همه حال شما را به
ياد دارد . دوباره مثل لحظه ها ی کودکی روی صخره ی بی خیالی تکیه
دادم و به تو و بازی دنیا می خندم داره شب میشه ولی بازم می مونم شاید از پشت درختا مثل
اون روزا برام دست تکون بدی و شایدم یهو دستای گرمتو روی چشام بگیری و من مطمئن داد
بزنم که خودتی ... می شنوی ! این صدای همون رودخونه ای که آهنگ صدات بود
و منو تا عمق دریا خیس می کرد یادته چقدر باهم تا تهش دویدیم و تو یه بارم لیز
نخوردی اما من همیشه زیر پای تو پرت می شدم تو شاخه هایی که با خنده هات هیچ وقت نذاشتی جلوی
چشمامو بگیره ... و حالا اون رودخونه هست اما دیگه تو نیستی که جریان
شفافیتش باشی دیگه مثه اون روزا قطره هاش شعر نمی گه دیگه دستامو
نوازش نمی کنه ، فقط آروم لحظه هارو می شمره و ستاره رو می بره به دره ی یه خاطره که
امروز تو رو فقط یاد یه بازی می یاره ... بازی دنیا و شاید بازی عشق ای
دوست که دیدار فکندی به قیامت جان
بر سر حسرت دیدار کن دل ای
مونس دیرینه ی دل سوخته دریاب تا
چند سخن با در و دیوار کند دل آشنایی
نه غریب است که دلسوز من است چو
من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت عشقت
آتشم به جان زد ، مهرت بر دلم نشان زد دلتنگم
زداغ تنهایی ، ز داغ تنهایی ، ز داغ تنهایی اگر می بینی
عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدابدان که این دست خودم نیست ! اگر
میبینی چشمانم در
بیشتر لحظه ها خیس است و دستانمسرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر
از غم و غصهاست بدان که این دست خودم نیست ! دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلوچشمانم میبینم و به یاد
تو می
باشم. دست خودم
نیست که دوست دارم همیشه در کنارتباشم ! به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می
اندازم و ستاره ای درخشانرا میبینم و به یاد تو می افتم ! دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت
مینشینم تا درآسمان دلم
طلوعی دوباره داشته باشی ! عزیزم دست خودم نیست که اینهمه تو را دوستمیدارم ، این
همه احساسات عاشقانه که من برای تو مینویسم دست خودم نیست ! همه این احساسات و عواطف عاشقانه از این قلب عاشق من است ، و بدان
که همه این
دردسر ها وغم و غصه ها و اشکها درد این قلب عاشق من است! پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بيچاره از اين عشق سوختن آموخت فرق منو پروانه در اينست وانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت 
نمی دانم نمی دانم
که بعد
از من چه خواهد شد
نمی
دانم کدامین کودک عاشق
به روی
قبر تنهایم
کند لی
لی
کند
بازی
بچیند
تک گل قبرم دهد
هدیه به
مامانش
................
نمی
دانم که بعد از من
به روی
قبر تنهایم
کسی
آید
کسی
گرید
کسی
نام مرا داند
کسی از
عشق من داند
کسی از
عشق من پرسد
کسی
داند که من آواره و تنها
به زیر خاک ها خفتم
کسی
گوید که ای عاشق
دلت بر
قبر تو گرید
.................
نمی
دانم
فروغ
قلب بیمارم
کدامین
جا به غمازه هست
نمی
دانم دلم را من کجا دادم به دامانش
نمی
دانم که در افکار زیبایش
هنوز
نام مرا داند
هنوز
عشق مرا خواند
نمی
دانم که او
داند
که من
حتی در این برزخ
بدادم
دل به چشمانش
.................
نمی
دانم
نمی
دانم
نمی
دانم


از این نامهربانی ها خسته شده ام
هر شب چشمانم خیس است
هر شب در خواب دعا میکنم خدا یا مرا در خواب بمیران
تا در هنگام مرگ چشمانم دنیا را نبیند
تا که مردنم را کس نفهمد… کس نبیند
برای نجاتم تلاشی نباشد
از این زندگی خسته ام
خستگی من ناشکری خدا نیست
از روی غرور نیست
از دست این زمانه خسته ام
امید هنوز در وجودم زنده ست
اما امید به چه ؟ به که ؟
انگار در قلب غم زده من... قلب همیشه پر از درد من
غوغایی شده ... کسی وارد شده ؟
اما نه! ... چه کسی میتواند از حصار دلتنگی هایم بگذرد
چه کسی میتواند شریک دلتنگی های من شود...
نه ! من نمیخواهم کسی را در این دنیای خود شریک کنم
در دنیایی که حتی یکبار، فقط یکبار بر روی من لبخند نزد ...
نمیخواهم کس دیگری را به اندازه خود دلتنگ ببینم
اه خدایا مرا ببخش … ! مرا که …
مرا ببخش که قلبم را ...

| Design By : Pichak |



